شناسه: 203415

جهاد با نفس

راوی حسن پا زهر امامی : من بیشتراوقات با شهید بودم ، مگر زمانی که برای یکی از ما مأموریتی پیش می آمد این دفعه ایشان با نیروهایش مأموریت داشت که قله ای را فتح کند ، بنابراین 48 ساعت از همدیگر دور بودیم . قرار بود که ساعت 3 صبح از منطقه جابجا بشوند و قله را تحویل نیروهای تازه نفس داده به عقب برگردند . قله های سر دشت سرد و برفی بود و این باعث می شد که نیروهای پیاده برگردند . من به فکر افتادم که پدرم الان می آید . هوا سرد است و پدرم نیز خسته شده . برایش چایی درست کنم و جای خوابش را بیاندازم . پدرم از راه رسید . با او احوالپرسی کردم و رویش را بوسیدم . بعد گفتم : پدرجان چایی آماده است ، بخورید و داخل چادر استراحت کنید . پدرم ناراحت شد و گفت نیروهایم هر جا که استراحت کردند ، من هم نیز استراحت می کنم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه