شناسه: 211228

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی اشرف باروتی: بعد از شهادت مجید روزی خیلی دلم گرفته بود و ناراحت و متأثر شده بودم تصمیم گرفتم سر مزارش در بهشت رضا بروم شاید ناراحتی ام تسکین یابد. همین طور که سر مزار شهید نشسته بودم خانمی به نزد من آمد و گفت: فرزند شما مفقودالأثر است؟ گفتم: بله. گفت: فرزند من هم مفقودالأثر است. دوستان فرزندم بچة شما را می شناختند و شهادت ایشان را اینگونه برایم نقل کرده اند: مجید بر اثر اصابت گلولة خمپاره به شهادت رسیده است و بدنش کاملاً متلاشی شده است و هیچ اثری از ایشان باقی نمانده است. با شنیدن این حرف خیلی ناراحت شدم و به ایشان گفتم: ما منتظر بازگشت ایشان هستیم. وقتی به منزل برگشتم جریان را برای حاجی آقا تعریف کردم ایشان گفتند: الآن دو سال است از شهادت مجید می گذرد برای ما چه فرقی می کند جنازه اش سالم باشد یا متلاشی. آن شب خیلی ناراحت بودم. هنگام نماز خواندن رو به امام رضا(ع) کردم و گفتم: ای امام رضا ما چند سال است که مجاور شما هستیم. درست است ما چنین آقایی داشته باشیم اما نگران و ناراحت باشیم. باید مجیدم را به من نشان دهی در هر حالتی که قرار دارد زنده، شهید یا مجروح بودنش را. و اگر نه به شما امام رضا ( ع ) نمی گویم. با همان حالت خوابیدم صبح برای نماز بیدار شدم پس از اقامة نماز دراز کشیدم و به فکر مجید بودم ناگهان احساس کردم مجید دارد از سر کوچه می آید. رفتم در حیات را باز کردم با کمال تعجب دیدم با همان لباس بسیجی پشت در ایستاده است. ـ دقیق یادم نیست که چهلمین روز شهادتش بود یا سالگرد ـ از من پرسید چرا عکس مرا به در و دیوار زده اید؟ گفتم: به ما گفته اند شما شهید شده ای. دوباره سؤال کرد مادر مرا کار داشتی؟ گفتم: نه مادرجان ـ در آن حالت فکر نمی کردم شهید شده است ـ گفت: پس چرا عکس مرا به در دیوار زده اید؟ گفتم: می گویند شما شهید شده ای به همین دلیل عکس شما را زده ایم. پرسید با من چه کار داشتی که صدایم کردی؟ اصلاً نمی توانستم بگویم آن خانم درباره اش چه گفته است. به هر حال سه مرتبه از من سؤال کرد مرا کار داشتی که صدایم زدی؟ بار سوم گفتم: راستش امروز من به بهشت رضا رفتم و در آنجا خانمی به من گفت: شما بر اثر اصابت گلولة خمپاره متلاشی شده ای و اثری از جسم شما باقی نمانده است. گفت: برای همین مرا کار داشتی؟ گفتم: بله. گفت: دیگر مرا کار نداری؟ ـ فکر می کردم دارد به مسجد می رود گفتم: نه، مادر خدا به همراهت. وقتی پشتش را برگرداند که برود دیدم یک خط قرمز از پایین شانه اش تا روی زمین کشیده شده است با خود گفتم: پس دوستانش که می گفتند مجید تیر خورده است درست است. در همین حال ناگهان به خود آمدم دیدم در بستر دراز کشیده ام. روز بعد این خواب را برای خانم روحانی مسجد تعریف کردم و از ایشان خواستم از شوهرش تعبیر این خواب را بپرسد. بعد خانم آن روحانی که تعبیر را از شوهرش سؤال کرده بود چنین گفت: شما خیلی سعادت دارید امام رضا (ع) جواب شما را داده است. ایشان مجید را آورده است تا شما او را ببینید. من حاضرم قسم بخورم مجید یک تیر بیشتر نخورده و جنازه اش سالم است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه