معجزات جنگ
راوی کبری زرگری: یک بار که غلام رضا از جبهه آمده بود می گفت من با چند نفر دیگر در سنگر بودیم یکی از برادران هر چه مرا صدا زد که بیرون بیایید با شما کار دارم به او اعتنایی نکردیم تا این که دیدیم یک مار از گوشه ی سنگر بیرون آمد. وقتی مار را دیدیم همه ی ما با شتاب از سنگر بیرون آمدیم بعد از چند ثانیه صحنه ی تعجب آور را مشاهده کردیم، خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و آن را با خاک یکسان کرد و این یکی از امدادهای غیبی خداوند بود که مار آمد و ما از سنگر خارج شدیم.
ثبت دیدگاه