ساده زیستی و پرهیز از تجمل
صادق یکروز به منزل ما تماس گرفت و به من گفت فلانی من امشب دارم داماد می شوم و مجلسمان هم منزل پدرم است. بنابراین امشب حتماً در مجلسمان شرکت کنی. من شب به مجلش ایشان رفتم دیدم که یک مجلس خیلی ساده و بی آلایش گرفته اند. من رفتم در گوشه ای نشستم که برایم چای آوردند و پس از آن با کمال تعجب دیدم که صادق خودش برایم میوه آورد. من از این موضوع خیلی تعجب کردم و پرسیدم که مگر دیگران نیستند که شما دارید پذیرایی می کنید. ناسلامتی شما امشب داماد هستی. صادق لبخندی زد و گفت: چرا دیگران هم هستند ولی من دوست دارم در مجلس خودم از میهمانان پذیرایی کنم. بنابراین صادق با یک لباس خیلی ساده جلوی درب ایستاده بود و از میهمانان پذیرایی می کرد.
ثبت دیدگاه