آخرين وداع با خانواده
راوی محمدعلی سمیعی: ایشان پس از مدتی که در جبهه بودند،برای مرخصی و استراحت به مشهد آمدند.روزی که می خواست به جبهه برود برای آخرین مرتبه رفته بود تابا اقوام و دوستانش خداحافظی کند.من برای ایشان غذا درست کردم وخیلی منتظرش بودم که بیاید و نهار را باما صرف کند،ولی صادق خیلی دیر کرد و حدوداً ساعتهای یک بعد از ظهر بود که صادق آمد که خداحافظی کند و برود.من به صادق گفتم:من برای شما نهار درست کرده ام،نهار را در کنار ما بخور و بعد برو.صادق گفت:نه نمی توانم بمانم چونکه دیر می شود و به قطار نمی رسم.من گفتم:خوب من برایت نهار درست کرده ام صادق گفت:خوب مشکلی نیست غذا را در ظرفی بریزید که به همراه خودم ببرم،ولی ظرفش را نمی توانم بیاورم.من هم غذا را در قابلمه ای برای ایشان ریختم و گفتم:قاشق هم می خواهی برایت بگذارم؟صادق گفت:نه،قاشق نمی خواهم.صادق آنقدر عجله داشت که داخل منزل هم نیامدو غذا را درمقابل درب منزل گرفت و خداحافظی کرد و رفت.البته من می دانستم که صادق می خواهد به منزل خودش برود،ودر کنار خانمش باشد.خانم ایشان می گفت:صادق به خانه آمد وگفت:بیا مادرم غذا داده با هم بخوریم.نشسته بودند وغذا را با خانمشان صرف کرده بودند.و پس از صرف غذا و خداحافظی به راه آهن رفته بودند که گویا به قطار دیر می رسندو قطار حرکت کرده بوده،ایشان سریعا با تاکسی خودشان را به نیشابور می رسانند ودرآنجا به قطار می رسند وسوار قطار می شوند ومی روند.این آخرین دیدار من با ایشان بودکه پس از چند وقت خبر شهادت ایشان را به ما دادند.
ثبت دیدگاه