آخرین وداع با خانواده
شب جمعه بود فردا صبح می خواست به همراه آقای کاوه و تعدادی از برادران سپاه عازم کردستان شود. آن شب موقع خواب محمد به من گفت: مادر شما اصلاً نگران من نباشید. بروید بخوابید و من هم چون فردا صیح می خواهم به کردستان بروم باید امشب استراحت کنم. بعد به اتاقش رفت و درب را بست که بخوابد. ـمحمد همیشه بدون تشک و بالش روی زمین خالی و خشک می خوابید ـ من آن شب اصلاً خوابم نمی برد و مدام به محمد فکر می کردم و نگران او بودم. می دانستم محمد آرام و قرار ندارد و شبها تا دیر وقت بیدار است و به راز و نیاز با خدا می پردازد. مدتی نگذشته بود که متوجه شدم، درب اتاق محمد باز شد و محمد آهسته و بی سر و صدا از اتاقش بیرون آمد. وضو گرفت و در اتاقش به نماز ایستاد و تا اذان صبح به عبادت و راز و نیاز با خدایش مشغول بود. من تا صبح نگران محمد بودم و برایش دعا می کردم. چند بار می خواستم نزدش بروم و بهش بگویم مادر چرا نمی خوابی، یک کم استراحت کن فردا تو راه طولانی در پیش داری این جوری مریض می شوی! اما جرأت نمی کردم می ترسیدم ناراحت شود. خلاصه این که آن شب محمد تا دم دم های صبح مشغول عبادت بود. فردا صبح حدود ساعت 8 (بعد از یکی دو ساعت استراحت) برخاست و یک صبحانه مختصر خورد و وسایلش را جفت و جور کرد. تقریباً ساعت های 9 بود که محمد ساکش را برداشته بود و می خواست برود. من گفتم: مادر جان صبر کن آقاجان با ماشین شما را تا پادگان ببرد. گفت: اصلاً راضی به زحمت شما نیستم و گذشته از همه این حرف ها، آن ماشین خراب است ممکن است هر لحظه شما را در راه بگذارد و سرگردان شوید. من خود به تنهایی به پادگان می روم، آنجا آقای کاوه و دیگر برادران منتظرم هستند.باید سریع بروم. بعد با همه اعضای خانواده خداحافظی کرد که برود. من گفتم مادرجان من دوست دارم همراهت تا آنجا بیایم. محمد گفت:" نه مادر شما می خواهید بیایید چکار کنید، من خودم می روم" گفتم: چرا مادر جان نیایم. همه مردم برای بدرقه بچه هاشون تا راه آهن، تا پای اتوبوس می آیند. آن وقت من به بدرقه پسرم نروم. پدرش گفت: آقاجان حالا مگر چکار می شود مادرت بیاید. بنده خدا گناه دارد. دوست دارد پسرشرا بدرقه کند. سخت نگیر بگذار بیاید. محمد که تقریباً راضی شده بود گفت: مادر این ژیانتان بین راه خراب می شود و می مانید در راه. گفتم اشکال ندارد اگر خراب شد به هر نحوی که باشد بکسلش می کنیم. بالأخره محمد رضایت داد تا همه خانواده تا پادگان سردادور محلی که با آقای کاوه قرار داشت همراهیش کنیم. به آنجا که رسیدیم، برادر کاوه و همراهانش آمده و منتظر محمد بودند. چند دقیقه ای طول کشید تا محمد از همه ما خداحافظی کرد. سپس ساکش را برداشت و به طرف ماشین آقای کاوه که با فاصله کمی آن طرف تر از ما ایستاده بود به راه افتاد. هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که من ناخود آگاه به گریه افتادم محمد که متوجه من شده بود، برگشت و گفت: مادر جان چرا گریه می کنی؟ مادر من و گریه! شما که باید خیلی قوی باشید. خواهش می کنم گریه نکنید. خدا را شکر کنید و فقط برایم دعای خیر کنید. در این لحظه خواهرانش هم به گریه افتاده بودند. به محمد گفتم: چشم مادرجان گریه نمی کنم. بعد محمد من را بوسید و خداحافظی کرد و رفت. قبل از این که در ماشین بنشیند صدایش زدم، گفتم: محمدجان صبر کن بگذار یک بار دیگر ببوسمت. بعد به طرفش دویدم و او را در آغوش گرفتم و صورتش را غرق بوسه کردم. در آن لحظه محمد به من گفت: مادر جان ما همدیگر را دوباره می بینیم و خداحافظی کرد و در ماشین نشست و رفت. اما انگار کسی به من ندا می داد که این آخرین باری بود که فرزندت را دیدی.
ثبت دیدگاه