شناسه: 216807

پيش بيني شهادت

راوی صدیقه کفشکنان: شب آخر پسرم محمد گفت:مادر جان صبح برای نماز مرا بیدار کنید می خواهم قبل از رفتن به حمام بروم کار دارم باید ساعت 7 فرودگاه باشم. صبح او را بیدار کردم بعد از اینکه نمازش را خواند به حمام رفت . چون حمامش زیاد طول کشید و می ترسیدم که از هواپیما جا بماند و مجبور شود با قطار برود و از طرفی چون مجروح بود و سفر با قطار او را اذیت می کرد . چندین مرتبه به درب حمام کوبیدم و گفتم : مادر زود باش دیر شد هواپیما می رود و تو جا می مانی. محمد فقط گفت: نه مادر جان خاطرت جمع باشد تا من نروم هواپیما حرکت نمی کند. گفتم : برو خودت را جمع کن مگر تو چکاره مملکت هست که تا تو نروی هواپیما حرکت نمی کند.گفت: هر کس هر کاری بکنه کرده. هر زور باشد فقط همین را به شما بگویم تا من نروم هواپیما نمی رود. وقتی آینه قرآن گرفتیم و می خواست از زیر آن رد شود شوهر خواهرش به شوخی به او گفت: محمد جان این دفعه سوم است که برایت آینه قرآن می گیریم. محمد گفت :خاطرتان جمع باشد این دفعه که بروم اصلاً نمی آیم . گفتم: الان می روی و ان شاءا... باز دو مرتبه شب بر می گردی. گفت: نه، این مرتبه دیگر برگشتنی درکار نیست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه