حسن برخورد
راوی علی ساجدی: یک روز همراه اقوام به بیرون شهر رفته بودیم و در آن جا کوهی قرار داشت . بچه ها می خواستند از آن بالا بروند ولی افراد فامیل مخالفت می کردند. اما پدرم گفت: بگذارید بچه ها آزاد باشند در همین موقع من به بلندی کوه رسیدم ، تا جایی که نزدیک بود پرت شدم . در این لحظه شهید با صدای بلند فریاد می زد که بیا پایین و خیلی نگران شده بود و دیگران همه به شوخی می گفتند: بگذار بچه آزاد باشد وقتی من از کوه پایین آمدم ، همه می خندیدند و البته ایشان معتقد بود ،بایستی با حمایت و نظارت بچه ها آزاد باشند ، تا خودشان تجربه پیدا کنند.
ثبت دیدگاه