شناسه: 217771

رقت قلب 2

به روایت از هما رضایی : مادر شهید رضایی برایم تعریف می کرد: یک روز نادر در سنین نوجوانی که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، کمی در منزل شیطنت و من را اذیت می کرد. نادر هم فهمیده بود که من از دست ایشان ناراحت هستم، موقع نهار سر سفره نادر را ندیدم به دنبالش رفتم دیدم صدایش از اتاق می آید. با آن حس کنجکاوی و مادرانه آرام در را باز کردم، دیدم نادر سجاده ای پهن کرده است و با خدا راز و نیاز می کند. دستهایش را به طرف آسمان بلند کرده است و مرتب می گوید خدایا مادرم را از من راضی نگه دار. چنان نادر متأثر شده بود که اشک از چشمانش سرازیر بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه