تولد و کودکی 1
زمانی که ما در تهران زندگی می کردیم منزلی داشتیم بزرگ و قدیمی در حیاطش حوض بزرگی بودکه کنار آن حوض تختی گذاشته بودیم و شبهای تابستان روی همان تخت می خوابیدیم یک شب که هنوز یک سال تمام نشده بود به اتفاق مادرم روی آن تخت خوابیده بودند . نیمه شب محمد غلتی می خورد به داخل حوض آب می افتد از صدای آب مادرم بیدار می شود به موقع به فریاد محمد می رسد و او را از مرگ حتمی نجات می دهد
ثبت دیدگاه