شناسه: 218439

خواب ورویای دیگران در مورد شهید 4

یک شب ایشان را خواب دیدم که به خانه آمدند و یک جا نشسته بودند لباس سپاه را پوشیده بودند. من در خواب به ایشان گفتم : شما کجا هستید ؟ چرا از ما خبر نمی گیرید ؟ مدتی است که ما را تنها گذاشتی ! اما محمد اصلاً صحبت نمی کرد و همینطور نشسته بود و گوش می کرد وقتی که می خواستند بروند یک امانتی به من دادند که نمی دانم چه بود گفتند : این پیش تو باشد تا من بروم وقتی که برگشتم آن را می گیرم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه