شناسه: 219047

خاطرات سیاسی

به روایت از ابراهیم درویشی : قبل از انقلاب به اتفاق تعدادی از دوستان، برای انجام فعالیت های سیاسی گروهی تشکیل داده بودیم. یک روز تصمیم گرفتیم، دسته جمعی به فلکه آب برویم و در آنجا راهپیمایی به راه بیاندازیم. خلاصه اعلامیه پخش کردیم تا مردم متوجه شوند که قرار است در میدان آب راهپیمایی بر پا شود. در روز موعود همه در میدان آب جمع شدیم. در اطراف میدان نیروهای شاهنشاهی در کنار یک تانک صف کشیده بودند. کمی صبر کردیم تا مردم جمع شوند اما هیچ خبری نشد. به بچه ها مشورت کردیم که چه کار کنیم تا مردم جمع شوند. بالاخره تصصمیم گرفتیم که به اتفاق هم حلقه ای درست کنیم و یک نفر برود در وسط این حلقه و شعار بدهد. در این صورت کسی نمی تواند ما را ببیند و شناسایی کند آقای درویشی داوطلب شد که به وسط حلقه برود و شعار بدهد. ما حلقه را تشکیل دادیم ایشان در وسط آن نشست و ابتدای امر گفت: بر خاتم انبیاء محمد صلوات، همه صلوات را فرستادیم. مردم متوجه حضور ما شدند اما نیروهای شاهنشاهی مهلتی ندادند که آنها به ما بپیوندند. بالفاصه تا دیدند ما دور هم جمع شده ایم و صلوات می فرستیم. ما را محاصره کردند. هرکدام به نحوی از معرکه گریختیم. اما حسن آقا دستگیر شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه