حسن برخورد
به روایت از خدیجه حافظی عسگری : یک شب محمد علی آمد خانة ما شام خورد و هرچه به ایشان گفتم : بلند شو برو خانه ات، ایشان هیچی نگفت و شب را هم خانة ما خوابید. شب بعد هم دوباره به خانة ما آمد و شروع کرد به صحبت کردن و بعد هم شامش را خورد و هرچه گفتم : برو خانه ات، گفت : امشب خسته ام همین جا می خوابم. شب بعد به خانة شهید رفتم و از همسرش پرسیدم که چه شده است؟ همسرش گفت : من حرفی را به اشتباه زدم و ایشان ناراحت شد. ناگهان همسرش گریه کرد. بعد از چند دقیقه همسرش را برداشتم و به خانة خودمان آوردم. همینکه شهید چشمش به همسرش افتاد خنده اش گرفت و بعد هم با همدیگر شام خوردند و پس از صرف شام به خانة خودشان رفتند.
ثبت دیدگاه