شناسه: 220941

تواضع و فروتنی 1

به روایت از حمید لطف آباد صادقی : یک دفعه به منطقه رفته بودم. دیدم که برخورد دائیم شهید حافظی در اینجا با مغازه به طور کلی فرق می کند. در عملیات والفجر مقدماتی یک ماشین به ما دادند که به سمت ساعت 4 برویم که اشتباهاً از ساعت 5 سر در آوردیم. در آنجا به ما گفتند که به اتاق فرماندهی بروید با شما کار دارند. وقتی به اتاق فرماندهی رسیدیم دیدم که دائیم (محمد علی حافظی) آنجا بود. به محض اینکه مرا دید، جلوی پای من بلند شد و با ما روبوسی کرد. من اصلاً توقع چنین کاری را نداشتم که ایشان جلوی پای ما بلند شود. چون ایشان استادکار بود و درب مغازه، ما برای استاد کار خیلی احترام قائل بودیم. حتی جلوی ایشان چایی نمی خوردیم. من خجالت کشیدم. پس از اینکه دائیم متوجه شد من خجالت زده شدم، گفت: برادرجان! اینجا با محل کار خودمان فرق می کند اینجا جایی است که همه یک جور و یک دل و یک زبان هستند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه