محبت و مهرباني
راوی محمد عطار زاده : یادم است وقتی توی بستان وارد شدیم در یک دبیرستانی مستقر شدیم . تیپ 21 امام رضا(ع) آنجا بود. بعد از این که آنجا حضور پیدا کردیم دنبال این بودم که محمدحسین بصیر را ببینم. می دانستم که ایشان در خط هم مسئولیتی دارد به دلیل این که تا آن موقع جبهه را ندیده بودم و دوست داشتم حال و هوای جنگ را از نزدیک ببینم . سنگرها را و خطوط مقدم را ببینم لذا نزدیک های ظهر بود که من ایشان را با سر و وضع خاکی دیدم از خط برای کاری برگشته بود که من خدمت ایشان رسیدم و گفتم : حسین جان اگر اجازه می دهی ما در خدمت شما باشیم. دوست دارم تا خط مقدم با شما بیایم و آقای کارگر را دوست دارم ملاقاتشان کنم . ایشن بدون این که طفره ای روند گفت : اشکال ندارد در خدمت شما هستیم . بعد از اینکه کارهایشان را انجام دادند به اتفاق به خط مقدم رفتیم . خط مقدم چزابه بود . در آنجا وضعیت بسیار نابسامانی بود و خط با خط عراق خیلی نزدیک بود و به راحتی حتی با سیمینوف بچه ها را می زدند . ما به لحاظ این که یک مقدار از عراقی ها فاصله داشتیم روی هوا می دیدم که موشک ها می آید و نزدیک 100 الی 200 متری ما روی هوا منفجر می شد . آقای بصیر رو به من کرد و گفت : محمد می بینی اینها را دارند باری من و تو می زنند . نگاه کردم دیدم ا طراف مان واقعاً کسی نیست و متوجه شدم که عراقی ها حتی برای یک نیروی ما سرمایه گذاری زیادی کرده بود که او را به شهادت برسانند و حدود شاید 7 الی 8 خمپاره ی آرپی جی از طرف نیروهای عراقی به طرف ما شلیک شد که الحمدلله هیچ خطری هم ما را دنبال نمی کرد . ایشان فکر می کنم مسئول محور یا یکی از گروهان ها بود.
ثبت دیدگاه