شناسه: 223125

تلاش و پشتکار

راوی محمد عطار زاده : سال 63 بو که به تیپ امام رضا (ع) رفتیم و آنجا هم در خدمت محمدحسین بصیر بودیم . تیپ 21 امام رضا (ع) در سایت 5 مستقر بود . ایام ماه مبارک رمضان هم بود که عراق اعلام کرده بود که اگر تیپ 21 امام رضا (ع) منطقه ی سایت را تخلیه نکند ما آنجا را با خاک یکسان می کنیم البته آنجا تلی از خاک بود که چادرها را آنجا نصب کرده بودند و یک تاسیسات خیلی ابتدایی آنجا گذاشته بودند . بعد از اینکه رادیو عراق این قضیه را اعلام کرد از نیمه همان شب تا سه شبانه روز تو منطقه باران با شدت خیلی زیاد باریدن گرفت . اکثر گردان هایی که در آنجا مانده بودند برای ماموریت از منطقه خارج شده بودند . تنها گردانی که مانده بود گردان کوثر به فرماندهی محمدحسین بصیر بود . آب باران آن قدر شدت پیدا کرده بود که داخل چادرها پر آب شده بود . مجبور شدند بچه ها یک تعدادی از چادرهایشان را انتقال بدهند روی آسفالتی که حدود شاید 500 متر جلوتر بود به طرف داخل سایت بود . روز سوم نزدیک ظهر بود که دیدیم سر و کله ی هواپیماهای عراقی پیدا شد . یادم است وضو گرفته بودیم برای نماز مهیا می شدیم حدود 3 الی 4 هواپیما یک مانوری را انجام دادند و بعد هم شروع کردند به بمباران . حدود شاد 35 راکت در داخل گل عمل نکرده دوستان پیدا کردند که بعد خنثی کردند . اما چند تایی از این راکت ها و بمب های خوشه ای که هواپیماها انداخته بودند عمل کرده بود توی مجموعه تیپ 21 امام رضا (ع) . به خاطر اینکه بچه ها دیده بودند خیلی از چادرها تخریب شده و زیر آب رفته و تنها چادرهایی مانده و سالم بود چادرهای همان گردان کوثر بود که نیروها داخل چادر مستقر بودند . بعضی ها مشغول غذاخوردن بودند . بعضی ها مهیا می شدند برای نماز . زمانی که بمباران شروع شد من از دور دیدم یک فضای دودآلودی جلوی چشمم آمد . به بچه ها گفتم : بدوید که ظاهرا یک جایی را زد . همین طور سراسیمه رفتیم وارد شدیم . دیدیم که آقای بصیر با تلاش و پیگیری بسیاری انگار او در خودش نبود مسئولیت یک گردان را به عهده داشتند و حادثه ای به وجود آمده بود که انسان وقتی فکرش را می کند گاهی از توان دید انسان خارج است . ایشان با آن شهامت و جسارتی که داشت سراسیمه از آن چادر به آن چادر سر می کشید . یک تعدادی از عزیزان ما به شهادت رسیده بودند تکه و پاره و حتی تعدادی سوخته بودند که بدن مطهرشان را سعی کردیم به شکلی از روی زمین بلند کنیم که خورد نشود . تعدادی آه و ناله داشتند که در اسرع وقت و با سرعت خیلی بالایی که من خودم نفهمیدم وقتی که ایشان را دیدم سر و صورتش سیاه شده و خیلی زیاد به تکاپو و تلاش بود تا هر چه زودتر مجروحین را انتقال بدهند به اورژانش که به سرعت در عرض نیم ساعت آن مجروحین و شهداء جمع آوری شدند و این یکی از صحنه هایی بود که پس از حدود یک ماه و نیم که عازم شده بودم دیدیم و لحظه لحظه اش در وجودم ثبت شد . آن حرکت ها و تلاش ها خالصانه ای که تو بحث جمع آوری و انتقال این عزیزان از خود نشان می داد واقعاً باورشدنی نیست . ایشان به لحاظ تقوا و ایمان بسیار قوی و استواری که داشت بدون این که کوچکترین خللی در روحیه ی ایشان ایجاد شود به ادامه ماموریت ها پرداخت اگر چه دیدن این حادثه بی تاثیر در روحیه ی انسان نبود زیرا این نیروها تا چند ماه زیر دستش کار کرده و شاگردش بودند . گلی بودند که آنها را باغبانی کرده و جلویش پرپر شدند . خوب انسان هر کی باشد از لحاظ روحی تاثیر می گذارد اما این حادثه تاثیر منفی یا این که روحیه اش را از دست بدهد روی ایشان نگذاشته بود و با گام های استوار همچنان به ماموریت ادامه می داد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه