خاطرات سياسي
راوی سید تقی توکلی نژاد : در سال 60 به مناسبت بزرگداشت یک سری از شهدای سبزوار به دلیل جوّ خاصی که در شهر سبزوار وجود داشت با جمعی از برادران روابط عمومی اعزام شدیم به آن شهر جهت پیکر پاک شهداء در آنجا . ظهر در مسجد نشسته بودیم و بعد از صرف نهار مشغول استراحت بودیم که ایشان آمد سرش را گذاشت روی زانوی من که استراحت کند . ناگاه چشمم افتاد به شقیقه ی راست ایشان . ناخود آگاه خاطره ای برایم زنده شد و از محمدحسین بصیر سوال کردم که آیا این رد تیر نیست ؟ گفت : چرا . بعد پرسیدم شما در زمان انقلاب سرچهارراه شهداء تیر نخوردید ؟ گفت : چرا شما از کجا می دانی . حال از ابتدا آن خاطره را برای شما نقل می کنم : قبل از پیروزی انقلاب در راهپیمایی ها که هر روز مرتب بود شرکت می کردیم ، یک روز بنا ، بر این گذاشته شد که فردای آن روز همه بروند در بیمارستان قائم و اعتصاب کنند . ساعت هفت صبح بود برف زیادی آمده بود و روی زمین نشسته بود . من ساعت 7/30 صبح از خانه راه افتادم رفتم بیرون از کوچه پس کوچه ها خودم را رساندم به بیمارستان قائم . تمام خیابان های منتهی به بیمارستان قائم را بسته بودند . تانک های زیادی مستقر بود و اجازه داخل شدن به بیمارستان را به هیچ کس نمی دادند . حدود 30 الی 40 نفر بودیم که در آنجا جمع شدیم . کم کم به تعداد جمعیت افزوده می شد . جمعیت شروع کردند به راهپیمایی به طرف مرکزیت شهر یا بیت آیت الله شیرازی . هر چه جلوتر می رفتیم به تعداد جمعیت افزوده می شد . یکی از روحانیون در جلوی جمعیت شعار می داد و بقیه هم شعار می دادند . نیروهای نظامی با پرتاب نارنجک های اشک آور و رگبار گلوله سعی در تقریباً به هم زدن این تشکیلات را داشتند . بعد جمعیت کم کم افزایش پیدا کرد تا رسیدیم به خیابان دانشگاه . از چهارراه دکترا به سمت چهارراه شهید مدرس فعلی ، از آنجا به داخل بلوار شهید مدرس و چهارراه دروازه طلایی و نهایتاً در چهارراه خسروی . جمعیت تا حدودی متفرق شد . آن روحانی هم که جلودار بود رفت به سمت بیت آیت الله شیرازی . جمعیت در آنجا به صورت پراکنده ایستاده بودند و مرتب شعار می دادند . در آنجا یک زیل ارتش و یک جیپ ارتشی سر چهارراه مستقر بود . ناگاه من دیدم از بین جمعیت یک نفر آمد سمت جیپ ارتشی که دو تا سرباز داخل آن نشسته بودند آمد و در گوش یکی از سربازها شروع کرد یک چیزی را زمزمه کردن . ناگاه سربازی که در آن جیپ نشسته بود با سرعت پیاده شد . با اسلحه دوید دنبال این . بعد از تقریباً 50 یا 60 قدم که فرد را تعقیب کرد در مقابل تقریباً بانک صادران فعلی و در آن موقع رادیوسازی آن جوان به دلیل یخ بودن پیاده رو سُر خرود . همین که سُر خورد آن سرباز گلنگدن را کشید و به طرف شقیقه ی آن جوان شلیک کرد . با شلیک کردن این گلوله ناگهان جمعیت همه شروع به الله اکبر گفتن کردند و عده ای فرار کردند و سرباز برگشت سرجایش . جوان روی زمین و برنها افتاده بود . خون هم به شدت از شقیقه اش جاری بود و تمام برف ها در اطرافش قرمز رنگ شده بود . من با توجه به قضیه ای که پیش آمد در حالتی که گریه می کردم رفتم سمت این جوان و تیراندازی شروع شد . عده ای شعار می دادند و سربازها دنبال متفرق کردن و تیراندازی بودند . در همان حال همان طور که گریه می کردم دست این جوان را گرفتم به خاطر این که سربازها این را نبرند با خودشون شروع کردم دست این جوان را کشیدن به داخل رادیوسازی . همین که توانستم یک دو قدمی بدنش را بکشم ناگاه دو تا از سربازها آمدند و با قنداق تفنگ من را پرتاب کردند به یک سو و آن جوان را برداشتند داخل ذیل ارتش انداختند و با خود بردند . این روز مصادف بود با روز آتش زدن بانک ها در مشهد و تظاهراتی که در روز بعدش به وجود آمد . بعد از اینکه آن جوان را بردند من همان طور که گریه می کردم آمدم وسط خیابان دیدم که اتوبوس در حال حمل کارمندان و نظامیان ارتشی است که سنگی را برداشتم به طرف شیشه عقب اتوبوس پرتاب کردم که به شیشه نخورد . جمعیت جمع شده بودند و مرتب گریه می کردند . جمعی که جمع شده بودند به سمت بیت آیت الله شیرازی راه افتادند و آنجا صحبت کردند که همچین قضه ای پیش آمده . پسر آیت الله شیرازی بلند شد و با عده ای رفتند بیمارستان امام رضا بخش سوانح که این جوان را به آنجا برده بودند . بعد از یکی دو ساعت خبر آوردند که الحمدلله بخیر گذشته و جان سالم به در برده است . این خاطره توی ذهنم بود تا آن روز که توی سبزوار آقای بصیر سرش را گذاشت روی زانوی من برای استراحت کردن تا چشمم به آن گودی افتاد یادم از آن روز افتاد و احتمال دادم که ایشان همان فرد باشد . سوال کردم که آیا این رد گلوله ای که در شقیقه شما به وجود آمده بر اثر گلوله نبوده . گفت : چرا شما از کجا می دانی . گفتم : من آن روز بالای سر شما بودم . سعی کردم نگذارم شما را ببرند و زمانی که شنیدم الحمدلله جان سالم به در بردید بسیار خوشحال شدم .
ثبت دیدگاه