شناسه: 224158

عشق به جهاد 2

به روایت از مجید امامی : مجید سال اول راهنمایی بود که در جبهه ثبت نام کرد ومن وپدرش برای رفتن وی به جبهه مخالفت کردیم در همان موقع مجید سرخک گرفت وحالش خیلی بد بود و او را سریع به دکتر بردم ونیمه های شب حالش بد شد وخیلی ناله می کرد واز حال رفت بعد من یادم آمد من اورا از رفتن به جبهه منصرف کردم به خاطر همین اینهمه رنج وزحمت می بیند باخودم گفتم : خدایا اگر مجیدم شفا پیدا کند واز بین نرود من با سرافرازی او را آماده می کنم و به جبهه می فرستم صبح که بالای سر مجید آمدم و گفتم : پسرم ، حالت چطور است ؟ گفت: مادر جان حالم خیلی خوب است وخوشحال بودم که خداوند نذرم را قبول کرده بود .بعد به مجید گفتم : پسرم چه می خواهی برایت درست کنم ؟ گفت: مادر جان هرچه برایم بیاورید می خورم .در صورتی که یک هفته غذا به دهانش نخورده بود .ودوتا کاسه سوپ آوردم ومجید خورد وبعد او را به دکتر بردم ودکتر او را معاینه کرد و گفت : حالش خیلی خوب است وبه فضل خدا شفا پیدا کرد ومن خیلی خوشحال بودم که مجید حالش خوب شد وخداوند نذرم را قبول کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه