عشق به جهاد
راوی بهجت نقیبی مقدم: به یاد دارم که یک روز آقای افشاریان آمد و به من گفت : محمد حسین می خواهد به جبهه برود بگذارید که برود گفتم : جبهه! نه داداش من شوهر و پدر و مادرم را از دست داده ام وفقط همین 5 تا فرزند چراغهای خانه ام هستند باید فرزندم محمد حسین اینجازندگی کند بعد فرزندم محمدحسین گفت: مادر جان حال بگذار گفتم : نه مامان برو دنبال درست ایشان خیلی گریه کرد و خلاصه به مدرسه رفت دوباره ظهر که به خانه برگشت گفت : مامان بگذار گفتم : نه مادرجان حالا بگذار 14 سالت است ایشان رفته بود و شناسنامه اش را بزرگ کرده بود ولی من متوجه نشده بودم خلاصه کت وشلواری را که برایش گرفته بودم برای اولین دفعه پوشید و و برای خواندن نماز و گوش کردن به سخنرانی به مسجد جواد الائمه (ع) رفت خدا راگواه می گیرم که وقتی فرزندم محمدحسین به مسجد رفت من پای چرخ خیاطی نشسته بودم که زنگ در حیاط رازدند ودر را که بازکردندگفتند : مامان بیا ببین چه شده رفتم ودیدم خون از دهان وبینی فرزندم محمد حسین دارد می آید و آن کت وشلوار را که برای اولین مرتبه پوشیده بود تیکه تیکه شده بود گفتم : مادر چی شده ؟ یک آقایی که او را به منزل آورده بود گفت: خدا به شما لطف کرد که سرش به جدول نخورد خلاصه لباسش راعوض کردیم و او درد می کشید ولی به ما چیزی نمی گفت دیدم خیلی بی حال است گفتم: حسین جان چی شده ؟ وقت خیلی اصرار کردم ایشان گفت: مامان دستم درد می کند همان شب اورا به دکتر بردم و دکتر گفت : دست ایشان مویه کرده است ایشان دست فرزندم را باند پیچی کرد وگفت: فردا بیایید تا دستش را گچ بگیریم حدود ساعت10 شب بود که از مطب بیرون آمدیم چون دوران خاموی بودخیابان ظلمات بود و من می ترسیدم که یک مرتبه یک ماشین پیکان جلوی ما قرارگرفت وخلاصه ما سوار شدیم ودرراه راننده به من گفت: این وقت شب کجا بودید؟ وقتی جریان را برایش تعریف کردم گفت: ا… اکبر می دونیه چیه خانم اتفاقاً ما خوابیده بودیم که یکی از دوستان ما زنگ زد و گفت: ما امشب می خواهیم برای شام به منزل شما بیاییم گفتم : بابا ما خوابیده ایم گفتند: این حرفها نیست و ما داریم می آییم من هم به همسرم گفتم: خانم توی خونه چی کم داریم ایشان گفت: ماست نداریم من هم الان آمدم که ماست بگیرم پس ببین خداوند خواسته من را مامور کرده که شما را برسانم بعد که ما را به منزل رساند هر چه اصرار کردم کرایه هم نگرفت به منزل که آمدیم دست فرزندم محمد حسین را باند پیچی شده بود رابا روسری بستم وبا هر مشکلی بودبالاخره نمازش را خوند وخوابید آن شب من خیلی گریه کردم و گفتم : خدایا من تا حالاخطا نکردم خودت گواهی ومی دانی که از یک خانواده مذهبی هستم این انقلاب امر تو بوده من از تو معذرت می خواهم این بچه را شفا بده می دانی که م به عنوان یک زن جان نمی توانم توی بیمارستان بروم چکار بکنم؟ آن شب به قدری گریه کردم که متکاخیس شده بود آن شب به فرزندم محمد حسین یک قرص مسکن دادم که خوابید بعد نزدیکهای صبح بود که دیدم حسین بالای سرم ایستاده ومی گفت : مامان بیدار شو اذان گفته اند گفتم : حسین کو روسری دستت کوباندت ؟ ایشان گفت : مامان نگاه کن دستم خوب شده خلاصه ایشان رفت وضو گرفت ونمازش راخواند وبعد هم خودش آماده شد وبه مدرسه رفت عصری باز آقای افشار آمد وگفت : حاج خانم گفتم : نه هیچ مسئله ای نیست که اوبه جبهه بیاید بعد ماجرا را برایشان تعریف کردم و وقتی آیت ا… شیرازی از ماجرا باخبر شده بودگفتند: نگهدار شما خداست بگذاربرود واو به جبهه رفت .
ثبت دیدگاه