خبر شهادت
چون ایشان به من علاقه زیادی داشتند لذا دوستان و آشنایان می ترسیدند خبر شهادت پدرم را به من بگویند. من در مدرسه بودم که یکی از بچه های همسایه آمد وگفت" شهربانو پدرت پدرت شهید شده است." من به خانه آمدم و دیدم همه نشسته اند،پرسیدم جریان چیست؟ اقوام گفتند:"پدرت زخمی شده." من گفتم:"نه پدرم به من گفته که من نه اسیر می شوم نه زخمی می شوم" او گفته بود:"من فقط شهید می شوم"و بعد همه گریه کردند و مرا دلداری دادند.
ثبت دیدگاه