اوقات فراغت
راوی ربابه سعیدیان : محمد میرزاده در خانه ما بود . آن زمان ما دو بچه داشتیم . یک روز که محمد روز تعطیلش بود و در خانه دید این دو بچه بی تابی می کنند ، گفت : بدهید این دو بچه را به من تا ببرم پارک . حسن ما که وقت ندارد . شما هم بیایید تا با هم برویم پارک . گفتم باعث زحمتتان نمی شوم . گفت : امروز تعطیلی است به اتفاق رفتیم به پارک . از آنجا ما را به امام زاده صالح برد که زیارت کردیم . بعد گفت : بیایید یک عکس یادگاری برداریم و عکس گرفتیم .
ثبت دیدگاه