شناسه: 229753

تواضع و فروتني

راوی امیر مرادنژاد : حدود ساعت ده شب بود دیدم کسی درب خانه را می کوبد . رفتم در را باز کردم . دیدم آقا سید احمد است . زمستان بود و هوا خیلی سرد بود سلام و احوال پرسی کرد و به خانه آمد . زیرکرسی نشستیم. موقع شام بدون هیچ گونه تعارفی آمد سر سفره شام خورد حالت عجیبی داشت . قبل از این که برود . به مادرم گفت: زن دایی آمده ام خداحافظی کنم . فردا می خواهم به منطقه بروم . خداحافظی کرد و رفت واین آخرین باری بود که ایشان را دیدیدم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه