شناسه: 230446

توجه به امر ازدواج

من و محمد خیلی باهم صمیمی بودیم .یک بار که محمد می خواست یک شلوار برای من بدوزد به او گفتم : داداش چه شد شلوارم را ندوختی ؟ گفت : خیلی شما به فکر من هستید؟ گفتم مگر چه شده ؟ چه کار کردم؟ گفت: اصلاً نمی گویی این داداشم می خواهد داماد بشود یا نه ؟ گفتم : بارک ا… شما هم از این حرفها می زنید ؟ گفت : سوء تفاهم نشود فکر نکنی که پر رو شده ام یا بگویی محمد چقدر رویش زیاد شده فقط به تازگی حدیثی را خوانده که نوشته بود اگر کسی ازدواج نکرده باشدهرچند در راه خدا هم به شهادت برسد نصف ایمانش را دارد .فقط به این خاطر است و چون می خواهم به جبهه بروم خدای نکرده از این نظر کوتاهی نکرده باشم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه