شناسه: 230750

توصيه هاي شهيد

بعد از شهادت پسرم ماشاءا… یک شب غلامرضا خواب برادرش را دیده بود و می گفت: خواب دیدم که با ماشاءا… در حرم بودیم و او به من گفت : غلامرضا بیا سنگرم را نگهدار و من اینجا کنار خودم برایت زمین خریدم که بعد از این خواب غلامرضا اصرار فراوانی داشت که من اجازه دهم تا اوبه جبهه برود اما من مخالفت می کردم و اجازه نمی دادم که او به جبهه برود و حتی زمانی هم که رفته بود تا ثبت نام نماید مسئولین قبول نکرده بودند و گفته بودند که شما سنتان کم است و قدتان کوتاه است و غلامرضا رفته بود و کفش های پاشنه بلند خریده بود و نیز با دودندگی زیاد توانست شناسنامه اش را دو سال بزرگتر کند تا برای رفتن به جبهه ثبت نام نماید و بدین صورت توانست ما و مسولین را راضی کند تا بتواند عازم جبهه شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه