شناسه: 232012

روزه

یادم م? آید برا? اولین بار که روزه گرفتم چون از همان کودک? ناراحت? کلیه داشتم وقت? روزه م? گرفتم ضعف م? کردم بعد یک روز که دای? ام به منزل ما آمد گفت: اگر تشنه ا? آب بخور! پدرم گفت: نه دخترم، دو ساعت دیگه مانده به اذان حیف نیست که روزه ات را باز کن?. بعد دای? ام گفت: پس یک مقدار پنبه خیس کنید و به لبهایش بکشید. گفت: نه دخترم خودش را ب? اجر نم? کند. دو ساعت مانده به افطار روزه ات را باز نکن بعد پدرم گفت: دخترم، وقت? افطار شد من یک چیز خوب? به شما م? دهم و من برا? اولین بار بود که روزه م? گرفتم و وقت? افطار کردم پدرم گفت: دخترم، بیا با هم برویم جای?. بعد رفتیم مغازه میوه فروش? و تابستان هم بود. و ایشان چهار نوع میوه خرید و اینها را داخل یک ساک کردیم و به من گفت: اینها را زیر چادرت پنهان کن که کس? نبیند و با هم به درب یک منزل? رفتیم و گفت: درب این منزل را بزن و اینها را به آنها بده و من کنار م? ایستم من چون کوچک بودم عقلم نم? کشید. گفتم: پس برا? خودمان چ?؟ گفت: برا? خودتان هم م? گیرم، ببر اینها را بده به اینها که من را نبینند چون دو، سه مرتبه آمدم و این دفعه بیایم دیگه ب? مزه م? شود. شما برو و هیچ? هم نگو و میوه ها را بگذار و زود برگرد من اینها را بردم گذاشتم آنجا و برگشتم. بعد پدرم گفت: دخترم، امروز که روزه گرفت? برابر با دو ماه روزه گرفتن است چون شما واقعاً امشب سه، چهار نفر را خوشحال کرد? و من م? خواستم این خوشحال? توسط شما باشد و این خانواده به دست شما خوشحال شوند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه