شناسه: 233603

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی زهرا کهن زاده: یادم می‌آید وقتی برادرم غلامرضا به جبهه رفته بود در یکی از روزها آقای پورباقری ـ یکی از دوستان رضا ـ آمده بود در خانه و زنگ زد و گفت: ببخشید آقای کهن‌زاده کجا هستند؟ پرسیدم برای چه؟ برای محمد اتفاقی افتاده؟ تو را به خدا بگویید تا موقعی که او خبری به من نداده بود دست و پایم شل شده بود داشتم مثل آدمهایی که فلج شده‌اند می‌افتادم روی زمین. خلاصه گفت که پای برادرتان زخمی شده است و می‌خواهند عملش کنند او الآن در بیمارستان اهواز بستری است ما رفتیم و ایشان را در یکی از اتاقهای بیمارستان در حالیکه بخاطر عمل‌ کردن پایش بیهوش بود ملاقات کردیم وقتی برادرم به هوش آمد به من گفت چرا این طور شده‌ای؟ گفتم برادر جان چون آقای پورباقری ناگهان خبر دادند من هم فلج شدم الآن هم باید بروم آمپول بزنم ایشان گفت: نه خواهر جان من هم مثل دیگر رزمنده‌ها که شهید و مجروح می‌شوند آنها هم برادرهای ما هستند و جان آنها با جان ما هیچ فرقی نمی‌کند از این گذشته تو باید خوشحال باشی که پای برادرت در این راه زخمی شده است گفتم: نه برادرجان من خیلی غصه خوردم دیگر ایشان را از بیمارستان به خانه بردیم در خانه‌ی برادرم دراز کشیده بود زن داداشم مادر شهید است آمد و پای رضا را شستشو داد بعد از مدتی پایش خوب شد و گفت من می‌خواهم دوباره بروم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه