بدون عنوان
خواب و رویای دیگران در مورد شهید 2- روابط عاطفی با خانواده بعد از شهادت محمد علی خاطره ای را از قبل انفلاب این گونه برایم نقل کرد: ساعت حدود 9 شب بود که داشتم از جلسه قرآن به خانه برمی گشتم در حالی که تعدادی اعلامیه هم زیر پیراهنم پنهان کرده بودم. به میدان خواجه ربیع که رسیدم ماشینی جلوی پایم ترمز زد. داخل ماشین تعدادی ساواک نشسته بودند. یکی از آنها از من پرسید کجا می روی؟ من که ترسیده بودم نمی دانستم چه بگویم. یک لحظه به ذهنم خطور کرد که بگویم به سینما می روم. گفتن این جمله مرا نجات داد. آنها بدون اینکه مرا بازرسی کنند گفتند: برو. آن شب از ترس این که مرا تعقیب نکنند به سینما رفتم و تا دیر وقت در سینما بودم.
ثبت دیدگاه