شناسه: 238288

دیدگاه شهید

یک روز به اتفاق محمد آقا به منزل پدر ایشان رفتیم . آن روز پدر علی آقا مهمان دیگری هم داشتند به همین دلیل موقع نهار سفره ای رنگین و تجملاتی پهن کردند . وقتی بر سر سفره نشستیم تا شروع به غذا خوردن کنیم ،‌ من ظرف محمد آقا را گرفتیم و برای ایشان غذا کشیدم . وقتی ظرف غذا را به ایشان دادم به آرامی به من گفت : من نمی توانم این غذا بخورم ، پرسیدم آخر برای چه ؟ گفت: من چطوری این غذاهای چرب ونرم را بخورم در صورتی که همرزمان من در جبهه غذاهای ساده و معمولی می خورند ، نه من نمی توانم این غذا را بخورم. بعد برای اینکه کسی متوجه نشود ایشان غذایش را نمی خورد . یواش یواش ، غذای داخل ظرفش را به ظرف من منتقل کرد تا غذای داخل ظرفش خالی شد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه