شناسه: 238879

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از فاطمه عجم زبید : یک شب خواب دیدم توی محوطه ی بزرگ علی ما را با یک شهید دیگر به صلیب بسته اند در کنار این محوطه جوی آبی بود و داداشم زیر لب حرف هایی می گفت ولی من نمی فهمیدم اول زیاد محل نمی دادم وقتی نزدیک شدم گفتم ای خدای مرگم بده این که داداش ما است بعد دیدم یک فردی ناشناس با اورکتی مثل سپاه نقش دارد آمد و دیدم با پیت نفت روی این دو تا شهید نفت ریختو شعله ای بلند شد و می دیدم که اینها با شعله ی آبی دارند می سوزند و( آن فرد می دود بالا) من هم چنان تماشا می کردم و حرکتی از خودم نشان نمی دادم بعد که اینها آتش گرفتند من جلو رفتم و گفتم ای خدا این شهید ما است ولی شهید دیگر خیلی واضح نبود بعد که این مرد اینها را آتش زد و رفت من گفتم ای پدر سوخته بعد از 20 سال اسارت و فراق کشیدن این بود حق اینها ولی آن نفر محل نداد و رفت روز بعد به همان محل رفتم دیدم اینها سوخته اند و افتاده اند توی جوی آب من همه اش خو دم را می زدم و می گفتم چقدر مظلوم بود تو همه جا مظلوم بودی همه جا حقت ضایع شد در همه جا مظلوم واقع شد و مظلوم رفتی روز بعد از خواب دیدن به خانه اش رفتم به خانمش گفتم چه مسئله ای بوده( ما بین شما این شهید ) خواهرم به حرم رفته بود و پرسیده بود و گفته بودند یک مسئله ی نا خواسته یا مشکلی،دعوایی بین شما است ولی هیچ مسئله ای نبود و دعوایی هم نشد فقط دختر شهید که ازدواج کرد ما راضی نبودیم که با غیر فامیل ازدواج کند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه