شناسه: 239267

پشتیبانی نیرو مالی فرهنگی

پدر عباس در جبهه بود. برای جبهه پول جمع می کردند. عباس به نزد من آمد و گفت: " مادر پول بده تا برای کمک به جبهه ببرم." گفتم:" مادر جان پدرت نیست پول ندارم." گفت:" پول نمی دهی؟" این را گفت و رفت. وقتی آمد گفت: یا پول بده یا این گوسفند را که آورده بودم می برم و می فروشم و پول آن را به جبهه می دهم. من دیدم گوسفند را تا سر کوچه برد. وقتی این صحنه را دیدم 200 تومان پول به او دادم تا برای کمک به جبهه ببرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه