خاطرات سياسي
راوی معصومه سلامت: در زمان انقلاب برادرم حمید رضا یک روز مشغول نوشتن شعار برروی در و دیوار بودند ، که یک نفر آمد و به پدرم گفت :پسرتان انقلابی وشورشی است و اگر ایشان را دستگیر کنند حتماً او را اعدام می کنند . وقتی حمید رضا به خانه آمد پدرم گفت : حمید تو چکار می کنی ؟ او گفت : من کاری انجام نمی دهم . اگر قبول ندارید این دفعه که بیرون رفتم مرا تعقیب کنید . وقتی برادرم از خانه بیرون رفت . پدرم به دنبال او رفت تا ببیند به کجا می رود . وقتی او را دنبال می کنند می بینند وارد یک جمعی شد که مشغول تنظیم شعارهایی بر ضد رژیم شاه بودند . وقتی پدرم این صحنه را می بیند برادرم را صدا کرده و یک سیلی محکمی به گوش ایشان می زند به نحوی که اشکهایش جاری می شود و برادرم سرش را پایین انداخته و چیزی نمی گوید . زمانی که حمید رضا شهید شده بود و می خواستند او را در بهشت رضا دفن کنند دیدم پدرم خیلی گریه می کند . من جلو رفته و از پدرم سؤال کردم : پدر جان چرا اینقدر گریه می کنی ؟ پدرم در جواب من گفت: الان به یادآن سیلی افتادم که در زمان انقلاب به حمید زدم .
ثبت دیدگاه