خواب و رویای دیگران در مورد شهید 4
به روایت از بمان علی رکنی : من چون آسم داشتم در بیمارستان بستری بودم. شب دوم بود که خواب دیدم برادرم حسن به دیدنم آمد و گفت:" چرا ناراحتی؟" گفتم: بخاطر همین مریضی آسمی که دارم مجبور شدم از خانه و بچه هایم جدا شوم. گفت:" ناراحت نباش مریضی تو خوب می شود. مشکلی نیست. ان شاء الله به همین زودی خوب می شوی." گفتم: خوب الان نفسم به سختی می رود و می آید و ناراحت هستم. برای چه من در این سن و سال باید اینطوری باشم. گفت:" اینقدر ناراحت نباش. و اینطور نا امیدانه حرف نزن، امیدوار باش خوب می شوی چند سالی مشکل داری ولی خوب می شوی." الان بهتر شدم و از آن تاریخ در بیمارستان بستری ندشم.
ثبت دیدگاه