شناسه: 249138

حسن برخورد

به روایت از حسین جهان پور : بخاطر دارم وقتی که خدا رحمت کند . میرزا جواد آقا تهرانی به جبهه آمده بودند . من و شهید چراغچی و شهید خادم الشریعه در خدمت ایشان بودیم . ما می خواستیم که حاج آقا را در مقر فرماندهی نگه داریم . آنجا مقری بود به نام ((المهدی )) که مقر فرماندهی بود . ایشان گفتند من نذر کرده ام که به خط مقدم بروم و شما باید مرا به خط مقدم ببرید . من از حضرت امام هم اجازه گرفته ام . چون آتش در خط مقدم زیاد بود ما به خودمان اجازه نمی دادیم که این کار را بکنیم . آقای خادم الشریعه به خاطر شناختی که از روحیات و عملکرد خوب آقای حیدری نژاد داشتند و هم به خاطر اصرار و پافشاری حاج آقا برای رفتن به خط مقدم پیشنهاد دادند که حاج آقا را به سنگر قاسم ببرند . قاسم علی رغم آن همه گرفتار یهایی که عراق درست می کرد باز هم با صفا و شوخ و شاد بود . قاسم همیشه می خندید و هر گاه می خندید چشمهایش بسته می شد . وقتی می خواستیم که او نخندد به او می گفتیم قاسم چشمهایت را باز کن . حاج آقا هم از ماندن و انتخاب سنگر قاسم راضی به نظر می رسید . قاسم گاهی حاج آقا را به خط مقدم می برد و گاهی هم مسئولیت خمپاره را به عهده می گرفتند و گلوله را خودشان درون لوله می انداختند و با آن تقوی و مراقبت عملی و عملی که داشتند گاهی دعا هم می خواندند گلوله را شلیک می کردند قاسم هم همیشه اطراف ایشان بودند و از حاج آقا مواظبت می کردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه