شناسه: 254544

احساس مسئولیت

به روایت از معصومه برقبانی : شهید یک روز بسیار ناراحت بود و می گفت : زمانیکه از عملیات برگشتیم رزمنده 14 ساله ای را دیدم که تشنه بر زمینی بی آب و علف در زیر آفتاب داغ و سوزان افتاده بود ( در صحرا )شهید خود را تحقیر می نمود از اینکه چرا نتوانسته است به او کمک کند به دلیل اینکه شهید صبحها ( از صبح تا غروب ) با بلدوزر کار می کرد . و شبها بی وقفه به مناطق عملیاتی می رفت و شهدا را ( پیکر شهدا )به همراه خود به عقب می آورد و تا می توانست نمی گذاشت که کسی درمنطقه بماند ولی او این بار با خود می گفت : من چه ارزشی پیش خدا دارم که نتوانسته ام حتی او را به عقب برگردانم ، گردش چون پروانه ای چرخیدم ، رویش را بوسیدم ، زیارتش کردم و اشک ریختم ، گفتم خدایا مرا ببخش ، در این اثنا او چشمانش را گشود و تصور می کرد که عراقی هستم ولیکن به او گفتم : راحت باش ، بخواب من در کنار توهستم او با چهره ای نورانی ، سن و سالی کم ، در سرزمینی سوزان با آن آفتاب کشنده بر زمین افتاده بود و من نیز برای او نمی توانستم کاری بکنم خدایا مرا ببخش .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه