تلاش و پشتکار
به روایت از علی اصغر برقبانی : یادم است من و علی آقا کوچک بودیم یک خری داشتیم سوار شدیم و داشتیم به بیابان می رفتیم که کار کنیم خورجینی هم روی خر انداخته بودیم که آذوقه درون آن بود. حدود 10 الی 15 کیلومتر از روستا دور شده بودیم و مشغول کار که یک دفعه خر شروع به سر و صدا کرد و فرار کرد ما دو تا بچه آنجا ماندیم آب و نان ما با خر رفت. دقیقا یادم است که علی گقت بیا تصمیم بگیریم از همین الان دیگر هیچ وقت نمازمان را ترک نکنیم هنوز آن زمان ده سال نداشتیم ایشان می گفت دستور خدا را اجرا کنیم خدا هم به ما کمک میکند گفتم همین الان تصمیم بگیریم. همانجا تیمم کردیم توی بیابان و پیش خدا قصد کردیم هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که خر با خوجینش برگشت بعد به من گفت دیدی خدا چطور کمک می کند.
ثبت دیدگاه