عشق به ائمه ی اطهار
به روایت از علی اصغر انوری قشر رباطی : به خاطر دارم روز آخری که پدرم می خواست به جبهه برود مرا برای نماز جمعه به حرم مطهر امام رضا علیه السلام برد وقتی که زیارت کردیم ایشان رو به مادرم کرد و گفت: خدیجه را هم داخل ضریح بردی و دستش را به ضریح زد یا نه؟ مادرم گفت: نه، من که در آن زمان کوچک بودم و وزنی نداشتم مرا بغل کرد و روی سرش گذاشت و داخل حرم برد تا اینکه خودش را به ضریح رساند و من هم دستم را به ضریح کشیدم و دعا کردم. وقتی می خواستیم برگردیم ایشان دوباره برگشت و زیارت کرد گفتم: پدر برای چه دوباره رفتی زیارت کردی؟ گفت: خدیجه جان چون دیگر نمی توانم به حرم بیایم. و این آخرین باری است که که با شما به حرم امام رضا علیه السلام می آیم. وقتی از زیارت برگشت من و مادرم در صحن سقاخانه بودیم و من هم چادرم را درآورده بودم و در دستم گرفته بودم. تا به ما رسید به من گفت: دخترم چادرت را سرت کن تو باید حجاب را رعایت کنی و دیگر بدون حجاب وارد حرم امام رضا علیه السلام نشوی من هم از ایشان معذرت خواهی کردم و از آن روز به بعد حجابم را رعایت کردم.
ثبت دیدگاه