پیش بینی شهادت
به روایت از علی اصغر انوری قشر رباطی : به خاطر دارم شب آخری که پدرم خواست به جبهه برود اخلاق و رفتارش تغییر کرده بود و مهربان تر از قبل شده بود و چهره ایشان بسیار نورانی شده بود وقتی که شام خوردیم و سفره را جمع کردم. مرا صدا زد و گفت: خدیجه بیا کنارم بشین کارت دارم.گفت: بیا این کاغذ را بگیر و یک خودکار هم بیاور و هر چه می گویم بنویس گفتم چه بنویسم؟ گفت: بالای صفحه بنویس وصیت نامه تا این حرف را گفت خودکار را روی زمین گذاشتم و گفتم من نمی توانم بنویسم چون بد ختم داداشم را صدا زد و گفت فرزندم بیا هر چه می گویم بنویس و داداشم هم نوشت.
ثبت دیدگاه