شناسه: 256006

خبر شهادت

راوی فاطمه زارعین: برای روز دهم تولد نوه ام می خواستم یک مجلس بگیرم . به همین خاطر من از خانه بیرون رفتم تا کمبودهایی که داشتیم ، تهیه کنم . جلوی نانوایی لواش که رسیدم ، یک حاج آقایی آنجا ایستاده بود. گفتم: حاج آقا سلام علیکم، گفت : سلام حاج خانم، پسرتان شهید شده است . گفتم : نه . گفت : خیلی وقت است که شهید شده است . گفتم : چه کسی به شما گفته است ؟ گفت: کبری خانم. گفتم کدام کبری خانم ؟ گفت : کبری خانم صادقی . چند قدم بالاتر مغازه پسر عمو جانمان بود به آنجا رفتم . وقتی وارد مغازه شدم ، دیدم برادرم داخل مغازه است . با خود گفتم : هر اتفاقی هست افتاده که برادرم اداره اش را ترک کرده است . گفت : خواهر کجا بودی؟ گفتم: آمده ام که شهادت ابراهیم را به شما تبریک بگویم . او هم گفت : من به شما تبریک و تسلیت عرض می کنم . زمین سجده کردم و بلند شدم گفتم: الهی شکر، الحمدلله. و لیکن خدایا جواب آن دختر که 9 ماه است به عنوان عروس آورده ام چه بدهم؟ خودت صبرش بده . بعد به خانه آمدم و سفارش کردم که ابراهیم مجروح شده من باید به تهران بروم . به کسی چیزی نگویید . از آنجا به نزد عروسم آمدم از پایین پله ها صدا زدم هاجر خانم ، گفت: بله . گفتم : مژده بده . گفت : چی شده؟ گفتم: ابراهیم به جواد آقا سفارش کرده که اگر فرزندمان پسر بود اسمش را حسین و اگر دختر بود زینب بگذارید . عروسم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد . نگذاشتم موضوع در کوچه و محل آشکار شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه