شناسه: 256018

خاطرات سياسي

راوی معصومه امیر عباسی: ابراهیم یک کمد کوچک داشت، گاهی اوقات می دیدی می رود درب کمد را باز می کند و مدتی مشغول می شود. راستش من شک کرده بودم. یک روز کلید را جا گذاشته بود و من که کنجکاویم گل کرده بود، کلید را برداشتم و رفتم کمد را باز کردم. دیدم یک سری کتاب، جزو کتابهای ممنوعه بود داخل کمد گذاشته است. وقتی از دبیرستان برگشت سؤال کردم، ابراهیم این کتابها توی کمد گذاشته ای؟ اینها خطرناک است، مگر نمی دانی که همسایه روبروی ما ساواکی است؟ گفت: خدا بزرگ است. هیچ اتفاقی نمی افتد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه