ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
راوی فاطمه زارعین: بعد از شهادت ابراهیم ، یک شب خواب دیدم رفتیم روستای ابرده شب خانه دختر عمه عروسمان هستیم . ابراهیم را دیدم که کاپشن تنش است ودست هایش توی جیب های کاپشن کرده و پشت دیوار ، کنار قبرستان ایستاده است . پرسیدم چرا اینجا ایستاده ای ؟ چرا خانه مرضیه خانم نمی روی ؟ بیا برویم خانه مرضیه خانم یک چای بخوریم . گفت: مامان یک لحظه می روم احوالی از دوستم می پرسم و بر می گردم. گفتم: اشکال ندارد. مقداری که ایستادم آمد و باهمدیگر حرکت کردیم . چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که ابراهیم را گم کردم . از خواب بیدار شدم . فردای آن روز که به چهاراه شهداء (مهدیه) مراجعه کردم تا طبق روال به بهشت رضا (ع)برویم . گفتند : امروز می خواهیم به مزار شهداء ابرده برویم و در آنجا دعای توسل برگزار کنیم . به ابرده رفتیم . وقتی به ابرده رسیدیم به منزل مرضیه خانم رفتم و پس از صرف چای در برگشت از پیچ که رد شدم چشمم افتاد به همان مکانی که ابراهیم را در خواب دیدم . یک خانمی با یک جعبه شیرینی آن جا نشسته بود ، مزار شهیدی بود من جلو رفتم و سلام کردم و پس از قرایت فاتحه ای از آن خانم سئوال کردم . پسرت در کجاشهید شده ؟ گفت: اول تیر ماه 62 سر دشت شهید شده است . سئوال کردم با فرزند شما چند نفر تشییع شدند؟ 9 یا10 نفر ، که یکی از آنها مسئول فرزندم شهید امیر عباسی بود . گفتم: شما شهید امیر عباسی را می شناختی؟ گفت: نه ولی پسرم می گفت: تا زمانی که فرمانده ما امیر عباسی باشد من در جبهه می مانم . وقتی برای تشییع جنازه به مشهد آمدیم ،دیدم امیر عباسی هم جزء شهدایی است که امروز تشییع می شوند .
ثبت دیدگاه