ناظر و شاهد بودن شهيد برامور
راوی ابوالفضل کیومرثی: زمان شهادت ابراهیم من معاون فنی برق خراسان بودم .بعد از شهادت ایشان من خیلی ناراحت شدم از اینکه ابراهیم به من پیشنهاد کرده بود که با او به سردشت بروم ولی به علت گرفتاری زیاد نتوانستم بروم .به همین خاطر رفتم و به رئیس اداره اصرار کردم که من باید به جبهه بروم . ایشان گفت : بابا اینجا کار زیاد داریم ، ما هر ماهی کلی بسیجی و کارمند به جبهه اعزام می کنیم . شما باید بمانید .ولی من قبول نکردم که کاراینجا اهمیتش از جبهه بیشتراست .خلاصه آماده شدم که به جبهه بروم . یک شب خواب دیدم که یک مسیری را دارم با بیل حفر می کنم که به دور تیرهای نیروگاه سیم خاردار به عنوان حفاظ بکشم که کارهای فنی را به اصطلاح داخل آن نیروگاه انجام بدهیم . ابراهیم آمد کنار ودر ارتفاع یک متری نشست .موقعی که نشست گفتم : چه عجب توکه شهید شده بودی ؟گفت : آمده ام احوال شما را بپرسم . گفت : ابراهیم خلاصه من می خواهم بروم و باید من را باخودت ببری .شهید گفت : فلانی این کار تو اهمیتش برای من از جبهه بیشتر است .
ثبت دیدگاه