خاطرات نحوه مجروحيت
راوی ابوالقاسم کیومرثی: ابراهیم معمولا در ماموریتها همراه خود، بعضی از وسایل کمکهای اولیه مثل باند، چسب و... را می آورد. یک روز به او گفتم:" تو که همیشه همرته خودت این نجهیزات را می آوری ولی هیچ موقع از آنها استفاده نمی کنی." گفت:" یک روز اینها به کار می آید و شما این را به چشم خودتان می بینید". روزها گذشت تا اینکه زمان اجرای عملیات والفجر مقدماتی فرا رسید. با یک اکیپ از پادگان آموزشی برای شرکت در عملیات به سوی منطقه حرکت کردیم. "ابراهیم امیر عباسی" و آقای موسوی داخل تویوتا و ما داخل مینی بوس بودیم. تویوتا جلوتر از ما حرکت می کرد. جاده به دلیل سردی هوا لغزنده شده بود. نزدیکی شهر اراک ناگهان تویوتا به دلیل لغزندگی جاده واژگون شد و چنیدن ملاق زد. خیلی نگران بودیم خدا خدا می کردیم برای کسی اتفاقی رخ نداده باشد. بالاخره تویوتا متوقف شد. به محض ایستادن تویوتا، درب آن باز شد و یک نفر از داخل بیرون آمد و مشغول بستن باندی به دور سرش شد. از همان فاصله 200،300 متری بچه ها گفتند: نگاه کنید، چه کسی از ماشین پیاده شد؟ من گفتم: ابراهیمی امیرعباسی است. گفتند: از کجا می دانی ابراهیمی است؟ گفتم می دانم خودش است، چون او همیشه همراه خود باند دارد. به محل وقوع حادثه رسیدیم. ابراهیم سرش شکافته شده بود و مشغول بستن باند دئر سرش بود. خواستیم به او کمک کنیم. گفت: به من کتری نداشته باشید، بروید آنهایی را که داخل ماشین هستند را خارج کنید. به کمک بقیه شتافتیم و خوشبختانه چند زخم سطحی برداشته بودند. ابراهیم که جراحت بیشتری داشت به اراک آوردیم. جراحی مختصری روی او انجام دادند و دکتر گفت ایشان باید استراحت کندچون ممکن است ضربه مغزی وارد شده باشد ، بایستی 24 ساعت اینجا بماند. ابراهیم به محض اینکه سخن دکتر را شنید، قبول نکرد در بیمارستان بماند و گفت: من باید بروم و تحت هیچ عنوانی حاضر نیستم اینجا بمانم.
ثبت دیدگاه