محبوبيت شهيد نزد ديگران
راوی محمد یزدی: در زمانی که در جماران حفاظت از بیت امام (ره) را بر عهده داشتیم یکروز به اتفاق آقای حامد در محل استراحت خود نشسته بودیم که قدم زدن جوانی باوقار و با چهره جذابش توجه مرا به خودش جلب کرد. او را نمی شناختم و فقط می دانستم از بچه های گروه خودمان است که از مشهد به تهران آمدیم. به آقای حامد گفتم این جوان باوقار و با صلابت را می شناسی؟ ایشان گفت: اسمش ابراهیم است و اتفاقا با هم رفت و آمد خانوادگی داریم، پسر مومن وخیلی خوبی است، اگر اجازه بدهید او را صدا بزنم و با هم آشنا شوید. آقای حامد او را صدا زد و گفت: ابراهیم بیا اینجا. وقتب آمد آقای حامد مرا معرفی کرد و گفت: نام ایشان محمد است. به یکدیگر دست دادیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. در آن لحظه احساس کردم چیزه تازهای را به دست آورده ام چون اخلاق او بسیار مرا جذب کرده بود، همیشه لبخند ظریفی بر لبانش نمایان بود حتی اگر گاهی عصبانی می شد. آن لبخند اصلا از لبهایش جدا نمی شد و همین باعث جذب افراد زیادی به سوی او می شد.
ثبت دیدگاه