مهارت نظامي و فردي
راوی محمد یزدی: حدود 25 نفری از برادران ژاندارمری، شهربانی برای فراگیری و آموزش خنثی سازی بمبها به پادگان سردادور آمدند، دوره آموزش شروع شد و اینها به کلاس آمدند در جلسه اول یک پرسشنامه به اینها دادیم که تا حالا چه آموزش هایی در کجا دیده اید، چه کسی را می شناسید، تا به این طریق اطلاعاتی به دست آوریم. آنها مواردی را نوشته بودند، علاوه بر این موارد هنگامی که شهید فلاح ناز برای تدریس به کلاس رفته بود. به او گفته بودند آقا ما ریل راه آهن منفجر می کنیم پل را منهدم می کنیم، ما در اسرائیل آموزش دیده ایم، دوره چریکی را گذرانده ایم و از این حرف ها فلاح ناز از کلاس بیرون آمد و رو کرد به من گفت سید من دیگر به کلاس اینها نمی روم. گفتم چرا سر کلاس اینها نمی روی؟ گفت: اینها در اسرائیل دوره دیده اند. یکی می گوید من قطار چپه می کنم آن وقت تو به من می گویی بروم سر کلاس، من که هنوز قطار چپه نکرده ام تا ببینم چه مزه ای می دهد. ابراهیم امیرعباسی یقه فلاح ناز را گرفت و گفت بیا اینجا ببینم اینها خالی می بندند، نگران چیزی نباش. روز سوم شهید طیاری آمد و گفت: بابا این بی انصاف ها در انفجار تیرهای آهنی ما را بدجوری سوال پیچ می کنند بسیاری از مطالب را می دانند. گفتیم مطالبی که آنها یاد دارند به شما بیاموزند و مطالبی را که شما یاد دارید به آنها بیاموزید. امیرعباسی گفت: این دو سه روز که گذشت حالا اندکی دیگر صبر کنید. از این گذشته زمانی که اینها به پادگان آمدند، دستمال گردن بسته و یک سرباز جهت حمل کیفشان و راننده در را باز کند و ببندد وچنین حرکاتی داشتند. امیرعباسی که چنین صحنه هایی را دید به آنها گوش زد کرد که اگر می خواهید به پادگان بیایید بایستی این حرکات را کنار گذاشته و ساده بیایید و بروید. اما آنها تذکرات امیرعباسی را رعایت نکردند. ابراهیم گفت: حالا نوبت ماست که از جلو اینها در بیاییم ابراهیم مردای منفجره ای از فسفر قرمز تهیه کرد، خاصیت این مواد طوری است کخ اگر خشک شود با کوچکترین حرکتی که صدا داشته باشد و ضربه ای به آن برسد با صدای مهیبی منفجر می شود. ابراهیم مقداری از این موتد را آماده کرد و هنگامی که این برادران به کلاس می رفتند مقداری را که هنوز خیس بود، روی موزاییک های نزدیک درب کلاس ریخت. بعضی از این افراد دیدند که ابراهیم موادی را روی زمین ریخت؛ پایشان را روی این مواد گذاشتند. اما چون هنوز خشک نشده بود منفجر نشد. اینها به کلاس رفتند،آنها را عمدا دو ساعت پشت سر هم در کلاس نگه داشتیم و اجازه ندادیم بیرون بیایند تا مواد کاملا خشک شود. سر کلاس هم آنها را توجیه کرده و گفتیم شما که در اسرائیل و آمریکا دوره دیده اید، مواظب باشید، منطقه مواد گذاری شده است، پایتان روی مواد منفجره نرود. هنگامی که از کلاس خارج شدند، یکی آمد از درب عبور کند. گفت: اینجا که چیزی نیست. او رد شد، نفر دوم که پایش را کذاشت، مقداری از مواد عمل کرد و منفجر شد. همه خندیدند دو سه نفر هم هنگامی که از پلکان پایین می آمدند، پایشان روی این مواد رفت و از ابهت اینها مرتب کاسته می شد. تا اینکه به طرف دستشویی ها رفتند. ابراهیم جلوتر از اینها آنجا رفته بود و سه تله آنجا کار گذاشته بود، یکی روی درب دستشویی یکی دیگر در آفتابه و دیگری روی شیر آب. نفر اول به محض اینکه درب را باز کرد مقداری از مواد منفجر شد و کمی عقب آمد. نفر دوم گفت من می روم و به کار خاتمه می دهم. تو گمان کرد درب بعدی خم مثل درب قبلبی است. هنگامی که در را باز کرد و دید خبرب نیست گفت: آخ جان من خنثایش کردم. او داخل دستشویی رفت و به محضی که آن آفتابه را برداشت تله دوم عمل کرد و مواد منفجر شد و هراسان بدون اینکه شلوارش را بالا بکشد از دستشویی خارج شد. همه پشت در ایستاده بودند و وقتی این صحنه را دیدند زدند زیر خنده. بعد از این جریان دیگر دهان آنها بسته شد و نگفتند ما اسرائیل رفته ایم و فلان دوره را گذرانده ایم.
ثبت دیدگاه