تلاش و پشتکار
به روایت از زهرا رجبی : یک روز جمعه بازار خوب نبود و دستلاف نکرده بودم. به همین خاطر حمید گفت: بابا یک مقدار جنس به من بده تا ببرم بازار بساط کنم. گفتم" نمی خواهد. گفت: نه بدهید تا ببرم. گفتم:پس تا ظهر، به مغازه بیا تا به خانه برویم. گفت: باشد. ظهر شد دیدم نیامد مغازه را تعطیل کردم و به دنبالش رفتم. او را در بازار که در حال بساط اجناس بود پیدا کردم به او گفتم: پسرم، چرا نیامدی؟ گفت: تا حالا چیزی فروش نکرده ام و شما بروید من خودم جنسها را به مغازه می برم و می آیم. گفتم: ناهار نخورده ای! گفت: تا فروش نکنم به خانه نمی آیم. هر وقت حداقل به اندازه پول ناهارم جنس فروختم ناهار می خورم و به خانه می آیم. ساعت 5/30 الی6 بعد از ظهر بود که به خانه آمد و گفت: بابا نگفتم، تا فروش نکنم به خانه نیم آیم. دیدم که مقداری جنس فروخته است. خوشحال شدم و گفتم: خدا نگهدار تو باشد که در تصمیمت استوار هستی.
ثبت دیدگاه