شناسه: 261495

اطاعت از فرماندهي

راوی سیدمجید ایافت: من در عملیات چاکو، مسئول محور بودم که عملیات انجام شد و الحمدلله چاکو را گرفتیم و در همان خط مقدم در آخرین مقری که بالای سر همان روستای چاکو مستقر شده بودیم آقای کاوه آمد و نگاه کرد و گفت: ما باید همین امشب این بلوکه را بگیریم! البته خوب آنجا خیلی مرسوم بود، عملیات متوقف نمی شد و هر شب عملیات بود. هر شب یک گام به جلو می رفتند ولی عمدتاً بعد از هر عملیاتی 2 روز طول می کشید تا عملیات بعدی شروع می شد یعنی یک روز شناسایی و یک روز پشتیبانی که ظرف این 48 ساعت نیروهایی که مرحلة قبل عملیات کرده بودند یک استراحتی می کردند و باز در مرحلة بعدی عملیات شرکت می کردند! ولی آقای کاوه در همان شبی که چاکو را گرفتیم به مقر آمد و گفت: باید همین امشب این بیلوکه را بگیریم! ما گفتیم: خوب چطوری؟!ایشان گفت: اولاً که اینجا خیلی حساس است و کلید گرفتن آلواتان این مرحله است. اگر این مرحله را بگیریم و این ضد انقلابها و دموکرات و کومله ما را اینجا متوقف بکنند، دسترسی ما به آلواتان با تلفات و مشکلات زیادی همراه خواهد بود.هر چند که ما خیلی خسته بودیم. بعد آقای کاوه رو کرد به برادر عباس ولی نژاد و گفت: شما مسئول محوری، شناسایی هایت را بکن و همین الآن فرمانده گردانها بیایند پهلوی دستت، توجیه شان بکن. امشب باید بروی. برادر ولی نژاد خیلی سریع گفت: چشم! و دو سه تا از فرمانده گردانها را که همانجا بودند آورد و محورها را برایشان توجیه کرد و قرار مدارها را گذاشت برای عملیات و شناسایی کردن و رفتن. دوربین کشی کردن و مسیرهایشان را انتخاب کردن.ما هم در کنارشان بودیم، شب شد و آغاز عملیات بود. کنار برادر عباس ولی نژاد بودم که دیدم ایشان خیلی ناراحت است! گفتم: چرا ناراحتی؟! برادر ولی نژاد گفت: حالم هیچ خوش نیست.گفتم: چطور؟ مریض شدی؟گفت: بله، حالم خیلی بد است.وقتی به ایشان دست زدم، مثل شعلة آتش داغ بود! ایشان داشت توی تب می سوخت. طوری بود که واقعاً روی پایش بند نمی شد، وقتی به او دست می زدی دستت می سوخت! تعجب کردم و گفتم: خوب اینکه چیزی نیست الآن به آقای کاوه می گوئیم که یا کسی به جای شما برود و یا خود فرمانده گردانها که توجیه شده اند، بروند.اما ایشان گفت: نه، می خواهم بروم، صبح هم که آقای این مسئولیت را به من واگذار نمودند، حالم همین طور بود. ولی الآن یک طوری شده ام! اصلاً روی پایم بند نمی شوم، تلو تلو می خورم.من متعجب شدم که ایشان چطوری با این حال سرپا ایستاده است!ایشان با اینکه اینقدر حالش بد بود ولی رفت و نیروها را به محور برد و بسیار هم عملیات خوب و موفقی بود به طوری که به اهدافمان رسیدیم و آنها را گرفتیم! تلفات هم نداشتیم.برادر عباس ولی نژاد برایمان تعریف کرد و گفت: ما که خودمان را به هدف رساندیم و شروع کردیم به سنگر گرفتن، ضد انقلاب و دموکرات و کومله ها غافلگیر شده بودند، چون تقریباً به تاکتیک ما آشنا بودند و منتظر بودند که ما 48 ساعت بعد عملیات انجام دهیم ولی حالا فقط 24 ساعت از عملیات قبلی گذشته با داد و بیداد بالا می آمدند و ما هم از داخل همان چاله های کنده و نیمه تمام از لابه لای درختها شروع به آتش ریختن روی اینها کردیم. درگیر شدیم ولی آنها نتوانستند ارتفاع را از دست بچه های ما بگیرند و بالأخره صبح شد و نیروهای کمکی و پشتیبانی کنندة ما رسید.مرحلة به اصطلاح بیلوکه را بالأخره با از جان گذشتگی و ایثارگری آقای ولی نژاد گرفتیم.خیلی سخت است که آدمی آن طور در تب بسوزد و بخواهد عملیات را به عنوان مسئول محور عملیات هدایت و پشتیبانی کند ولی آقای ولی نژاد این کار را انجام داد که از رموز موفقیت ایشان همین پای مردی، ایثارگری، خلوص و به اصطلاح از جان گذشتگی اش بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه