صبر و تحمل و توصيه به آن
راوی فاطمه حکم آبادی : یک روز در خانه نشسته بودم که درب خانه به صدا درآمد وقتی درب را باز کردم دیدم دوست فرزندم قربانعلی است. به من گفت: قربانعلی خانه است؟ گفتم: بله! گفت: صبح که با هم بودیم ایشان از روی پشت بام خانه ما به زمین افتاد و خوشبختانه جایی از بدنش نشکست. هر چه اصرار کردم که بیا به دکتر برویم نیامد. آمدم به شما گفتم تا او را دکتر ببرید و از بدنش عکس بگیرید. وقتی رفت من رفتم سراغ قربانعلی به ایشان گفتم: تو از روی پشت بام افتادی و به ما چیزی نگفتی؟ وقتی شلوارش را بالا زدم دیدم زانویش کبود شده و درد زیادی را تحمل کرده گفتم: چرا چیزی به من نگفتی؟ گفت: مادر جان نمیخواستم شما را ناراحت کنم و صبر و تحمل زیادی داشت.
ثبت دیدگاه