جهاد با نفس
راوی روح الله نصیری : پدرم یک روز به داخل یکی از سنگرها می رود می بیند داخل سنگر پنکه هست، فوراً از سنگر بیرون می آید. وقتی علت را می پرسند می گوید: من وجدانم قبول نمی کند در سنگری که پنکه هست بنشینم و بسیجیهای دیگر زیر آفتاب سوزان باشند.
ثبت دیدگاه