شناسه: 313025

بدون عنوان

یادم است خود مهدی برایم تعریف می کرد: خلاصه با اصرار خانواده ام راضی به ازدواج شدم پس از مدتی که خانواده ام، خانواده ای متدین را پیدا کردند قرار شد به خواستگاری برویم، در انجا پس از صحبتهای اولیه ای که رد و بدل شد پدر عروس گفت دخترم فقط یک شرط دارد و در صورت قبولی شما می توانید با او ازدواج کنید. سپس ادامه داد تنها شرط دخترم این است که شما به جبهه نروید. من هم به خانواده ام گفتم بلند شوید و از اینجا برویم من این کاری را خواسته اند که نمی توانم آن را انجام دهم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه