حرمت والدین 1
به روایت از محمد تقی اسدزاده هروی : یکبار علی به من گفت : پدرمن دیگر به مدرسه نمی روم . گفتم : چرا به مدرسه نمی روی ؟ گفت : می خواهم داخل کوچه فوتبال بازی کنم . گفتم: من خودم برایت توپ فوتبال می خرم ولی مدرسه را ترک نکن از طرفی آیا فوتبال اینقدر مهم است که تو درست را رها کنی آخر من برایت کت و شلوار خریده ام دوست دارم درس بخوانی اگر هم دوست داری بیا روزها کار کن و شبها به اکابر برو . او حرف مرا قبول کرد شبها اکابر می رفت وروزها کارمی کرد .
ثبت دیدگاه